خاطرات یک راهدار

راهداران فرشتگان نجات جاده ها هستند

راهداران فرشتگان نجات جاده ها هستند

روزه با طعم آسفالت داغ

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۰ ق.ظ

از 8 صبح شروع به کار کرده بودند هوا بسیار گرم بود اون روز دما به 43 درجه سانتی گراد رسید خستگی رو میشد در چهره تک تکشون دید  ، گرمایی که از روی آسفالت بالا می اومد رو می تونست آدم ببینه  گرمای آسفالت در دو قدمی محل پخش صورت آدم رو می سوزوند دمای آسفالت رو که اندازه گرفتم حدود 130 درجه  بود  و نفس کشیدنت رو دچار مشکل میکرد خیلی آرام رفتم کنار یکی از کارگران راهدار که داشت لبه ها آسفالت رو با پارویی که در دست داشت مرمت میکرد اسمش حسین است خداقوت گفتم و با گرفتن شانه اش  پرسیدم که روزه ای حسین ؟ 

حسین گفت امروز سعادت نداشتم و نتونستم روزه باشم  

از اینکه نتونسته بود روزه اش رو کامل بگیره  ناراحت بود ، پرسیدم یعنی دیروز و روزهای قبل در این شرایط روزه میگرفتی 

گفت آره  

بعد متوجه شدم تنها فردی که در اکیپ پخش آسفالت روزه میگیره حسینه ، سرپرست اکیپ می گفت کارگران بیشتر از دو ساعت نمی توانند تحمل کنن این گرما رو و تشنه گی امان را از آدم میگیره.

محل را ترک کردم ، در ماشین که نشستیم فقط به کولر ماشین فکر میکردم ، تا گرمایی که وجودم را گرفته بود را از خود دور کنم .

بعد از چند لحظه که خنک شدم  به فکر  حسین و روزه اش و آسفالت داغ افتادم  .

در عجب بودم ، وقتی خودم را در این شرایط قرار میدهم  خود را در وسوسه هر لحظه خوردن آب و حتی خوردن آب می بینم. 

حسین را تحسین میکنم واقعا عجب صبری داره ..... البته میدانم که این ایمان اوست که اینچنین قدرتی را به او داده ...... که هوای نفس خود را در چنین شرایطی لگام بزند... و طلب آب نکند.

و افسوس میخورم برای خودم که هنوز فاصله دارم ...........

به قلم :[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۰
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی