خاطرات یک راهدار

راهداران فرشتگان نجات جاده ها هستند

راهداران فرشتگان نجات جاده ها هستند

درود بر دوستان 

گاهی آدم دلش برای یک سری کارهایی که قدیم انجام میداده و الان دیگه گرفتاریهای زندگیش فرصتی بهش نمیده که بشینه پای علاقمندی هاش تنگ میشه .... 

امروز به وبلاگ یکی از دوستان وبلاگستان با ذوق و سلیقه رفتم که آثارشون رو گذاشته بودند. و لذت بردم و این انگیزه رو در من هم ایجاد کردن که یادی کنم از دوران و انشاا.. این آثار رو انتقال بدم روی وبلاگ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۲
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

سال1363 اقای نژاد حسینیان وزیر محترم راه وترابری از من پرسید چرا به راهداری اینهمه علاقمند هستید پاسخ دادم من عشق به راهداری را از یک کارگر بنام الف مولانژاد درسال 1354 تایباد آموختم.
در اردیبهشت ماه 1353 یا شب تا صبح باران شدیدی آمد من رییس راهداری تربت جام بودم و تازه اولین بهار راهداری را لمس میکردم .رفتم سرکشی به محور تربت جام تایباد .ساعت 8 صبح رسیدم پل محسن آباد .سیل فروکش کرده بود واقای الف مولانژاد کارگر راهداری بابیل مشغول جمع آوری گل ولای رسوب کرده روی پل .دیدم همه لباسهایش خیس است و بشدت میلرزد .پرسیدم بارندگی ساعت 4 صبح قطع شده تو چرا خیسی؟گفت من وقتی باران گرفت از کاریز پیاده آمدم و تا صبح کنار پل ایستادم که اگر پل آسیب دید علامت بگذارم که راننده گان بخطر نیافتند. درمقابل بزرگی و از خود گذشتگی این مرد غرق در خجالت شدم که من تمام شب را راحت در اتاقم استراحت کردم واین کارگر بدون وسیله پای پیاده 10 کیلومتر زیر باران آمده وتا صبح بدون سرپناهی ایستاده و برغم سرمای جان سوز ولباسهای خیس وبا تن تب دار مشغول کار است.
من هفته ای یکروز برای سرکشی به منطقه ویژه دوغارون به تایباد میروم .سراغ الف را گرفتم شنیدم هنوز الحمدالله در قید حیات است به زیارتش رفتم در حاشیه راه خانه محقری دارد وقتی در زدم که نیمه باز بود از صدایم شناخت ولی برای باز کردن در نیامد .همسر با کرامتش تشریف آورد .وقتی خواستم صورت الف را ببوسم دیدم چشمهایش نابینا شده و به خانمش گفته در را باز کن علی پور بعداز 40سال آمده به دیدنم.
از این نمونه راهداری کشور سرمایه های زیادی دارد .خداوند به ایشان وهمه راهداران عمر با عزت عنایت فرماید
از اقای.مهندس رحمتی هم که به کارگران بازنشسته منجمله به الف مولانژاد توجه دارند سپاسگزارم

خاطره آقای مهندس جمشید علی پور 

هر گونه گپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز است 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۸
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

دیماه 1370 ساعت 8 شب درمورد مشهد  تربت حیدریه و نیشابور برف سنگینی درحال ریزش.بود و تقریبا راه بحالت نیمه بسته .من در سه راهی باغچه به نیشابور متوجه ماشین پیکانی شدم که در کنار راه توی برف متوقف ولی چراغ داخل آن روشن بود .پیاده شدم رفتم جلو دیدم عروس و دامادی مضطرب و گریان پرسیدم چه شده داماد گفت ما باید الان در باشگاه عروسی در نیشابور می بودیم ولی بعلت برف وخر آبی ماشین مانده آیم و خانواده و مهمانمان بی خبر .گفتم بیایید به ماشین پاترول ما   سوار شوید و به همکاران گفتم ماشین ایشان را به راهدار خانه ببرند.از مرکز پیام خواستم که تلفنی به باشگاه و خانواده ایشان اطلاع دهند .اقای هوایی مدیر کل همراه اقای وزیر راه هم اتفاقا در مسیر فرودگاه متوجه پیام میشوند .اقای هوایی گفت علی پور تو برفروبی میکنی یا عروسکشان. عرض کردم یکی از وظایف راهداران کمک به راه مانده هاست .گردنه شریف آباد واقعا بسته بود گریدر خراب شده بود وهمکاران نیشابور در تلاش برای جایگزینی گریدر دیگری بودند ساعت 11 به باشگاه رسیدیم اغلب مهمانان رفته و خانواده داماد وعروس که دائما از طریق مرکز پیام نیشابور ومشهد موقعیت ما را رصد میکردند منتظر.پدر داماد ضمن دعوت ما به شام با شادی زایدالوصفی خدا را شکر میکرد .می گفت خستگی 30 سال راهداری از تنم رفت .میگفت من کارگر راهداری بودم و ودر این مدت هروقت به کسی کمک میکردم میگفتم خدایا میشود کسی هم یکروز به بچه های من اگر در راه ماندند کمک کنند .وقتی متوجه شدم که پدر داماد.از.همکاران بازنشسته راهداری هستند خیلی خوشحال شدم  .ووقتی موضوع را به اقای وزیر ومدیر کل گفتم بعدها در یک سمینار کشوری اقای هوایی که معاون وزیر راه شده بود این خاطره را تعریف کرد

خاطره آقای مهندس جمشید علی پور 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۴
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

امروز ادامه بازدید از راههای روستایی و عشایری دور افتاده رو طی برنامه پیش گرفتیم  این عکس مربوط به روستایی به نام عبدالملکی  است اینجا فعالیت چند دختربچه بین 8تا 14 سال   من رو متوجه خودشون ساخت به سختی مشغول شستن یک فرش بودن چه همت و همدلی و نیروی داشتند.اصلا قابل مقایسه با کارکردن و زندگی ما در شهر با این همه رفاه نبود........ شاد بودن ......... با سلام من لبخند زدند.........و خندید .......... نمی دانم به من خندید........به رفتار من خندید ....... به این دنیا و مشکلاتی که داشتند خندید ......... مشخص نبود.......... اما هر چه بود ...... زیبایی لبخندشان را از یاد نخواهم برد..... زندگی مردم در این مناطق .....بسیار جالب است .......... دست و دل باز ......تعارف هایشان ........ تعارف نبود.......... مشخص بود سفره کوچکشان ........به بزرگی دشتی بود که در آن می زیستن ......... هر آنچه داشتند.... بی ریا مهمان را پذیرایی میکردن.......

و این را هم باید بگویم.... زیبا بود دوستان دانشجویی که در اردوی جهادی بدون هیچ چشم داشتی به ساخت منزل و حتی محل نگهداری احشام  برای این عزیزان مشغول بودند .....و این را افتخار می دانستند..........

فردا آخرین روز این سفر هاست ... دوست داشتم ادامه داشت .... زندگی های این مردمان برایم درس داشت و در گوشم مطالبی را زمزمه میکرد..... فردا هم با تمام خاطراتش ......به پایان خواهد رسید.......و من می مانم و چند خط و چند عکس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۳۳
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

به اتفاق خانواده برای دیدن فیلم محمد رسول الله ساخته مجید مجیدی راهی تنها سینمای سبزوار شدیم ...

زیباترین قسمت فیلم رو اون دقایقی که کاروان به روستایی که در جوار دریا بود ارزیابی میکنم ...... استفاده از جلوه های ویژه نسبتا قوی در این دقایق کاملا روی بیننده ها تاثیر میگذاشت.

برای بچه ها تحمل سه ساعت دیدن فیلم سخته و بایستی حتما یک زنگ تفریح در خدمتشون باشی 

 امیداورم شما دوستان هم به اتفاق خانواده این فیلم رو از دست ندید..... 

[ تنقلات یادتون نره...]

بدرود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۶
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

مسیرم و عوض کردم سوار تاکسی نشدم . هوای پیاده روی زده بود به سرم از کوچه پس کوچه ها راهمو پیش گرفتم ....نوشته هایی سیاه و درشت رنگ روی دیوارهای کاهگلی و سیمانی بافت قدیمی محله توجه من رو جلب کرد 

M دوستت دارم .

منو فراموش نکن M

رنگها مشکی با اسپری نوشته شده بود و عمر زیادی نداشت در طول مسیر کوچه حرکت کردم و دنباله نوشته ها رو گرفتم . جایی نبود که این عزیز درد دل و التماس نکرده باشه .. جملات به شرح زیر ادامه داشت .

-چرا منو فراموش کردی 
-من فراموشت نمی کنم M
-عاشقتم M
- تو با من این کارو کردی اما من فراموشت نمیکنم


دلم سوخت برای عامل اسپری به دست که تمام در و دیوار محله رو دیوار نویسی کرده بود . حتما روی M هم بی تاثیر نبوده .... امیدارم عزیز اسپری به دست و M به توافق برسن ...... 

با خودم گفتم با این همه پیشرفت در عصر ارتباطات چرا این دوست عزیز اصرار به دیوار نویسی در مقابل دید عموم داشته .......... امیدوارم سایر مشکلات زندگی شو قصد نداشته باشه روی در و دیوار محله مطرح کنه ........ امیدوارم ...M ... اون رو درک کنه ..........

واقعا رسمش نیست 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۴
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

از 8 صبح شروع به کار کرده بودند هوا بسیار گرم بود اون روز دما به 43 درجه سانتی گراد رسید خستگی رو میشد در چهره تک تکشون دید  ، گرمایی که از روی آسفالت بالا می اومد رو می تونست آدم ببینه  گرمای آسفالت در دو قدمی محل پخش صورت آدم رو می سوزوند دمای آسفالت رو که اندازه گرفتم حدود 130 درجه  بود  و نفس کشیدنت رو دچار مشکل میکرد خیلی آرام رفتم کنار یکی از کارگران راهدار که داشت لبه ها آسفالت رو با پارویی که در دست داشت مرمت میکرد اسمش حسین است خداقوت گفتم و با گرفتن شانه اش  پرسیدم که روزه ای حسین ؟ 

حسین گفت امروز سعادت نداشتم و نتونستم روزه باشم  

از اینکه نتونسته بود روزه اش رو کامل بگیره  ناراحت بود ، پرسیدم یعنی دیروز و روزهای قبل در این شرایط روزه میگرفتی 

گفت آره  

بعد متوجه شدم تنها فردی که در اکیپ پخش آسفالت روزه میگیره حسینه ، سرپرست اکیپ می گفت کارگران بیشتر از دو ساعت نمی توانند تحمل کنن این گرما رو و تشنه گی امان را از آدم میگیره.

محل را ترک کردم ، در ماشین که نشستیم فقط به کولر ماشین فکر میکردم ، تا گرمایی که وجودم را گرفته بود را از خود دور کنم .

بعد از چند لحظه که خنک شدم  به فکر  حسین و روزه اش و آسفالت داغ افتادم  .

در عجب بودم ، وقتی خودم را در این شرایط قرار میدهم  خود را در وسوسه هر لحظه خوردن آب و حتی خوردن آب می بینم. 

حسین را تحسین میکنم واقعا عجب صبری داره ..... البته میدانم که این ایمان اوست که اینچنین قدرتی را به او داده ...... که هوای نفس خود را در چنین شرایطی لگام بزند... و طلب آب نکند.

و افسوس میخورم برای خودم که هنوز فاصله دارم ...........

به قلم :[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۴۰
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

درود بر شما ..دوستان ...... 

با توجه به استقبال عزیزان از وبلاگ تخصصی راهدار .... اولین وبلاگ و سایت تخصصی که به مسائل راهداری می پردازه ....... و درخواست هایی که در خصوص ارسال خاطرات راهداری جاده ای داشتن .....  بر آن شدیم تا در این وبلاگ به این طور مسائل نیز بپردازیم .... 


واژگونی کامیون در محور سبزوار - نیشابور 


چپ شدن یک کامیون ده چرخ با محموله پیاز در وسط راه یک طرفه ..... به علت خواب آلودگی راننده

با عنایت به اینکه مورخه 1394/03/24 کشیک وقت بودیم..  طی اطلاع رسانی پلیس راه در ساعت 10 شب به محور اعزام شدیم ..... کامیون چپ شده بود و فقط به اندازه عبور یک ماشین فضا خوشبختانه وجود داشت تا ترافیک عبور کنه ............. 

پرسنل راهدار ابتدا الباقی محوله کامیون را تخلیه کردن .....برای اینکه بتونه جرثقیل اون رو بلند کنه .. بعد به کمک تراکتوری که در  روستای نزدیک محل واقعه بود ......... کلیه محموله به خارج از سطح راه رانده شد ...... 

مسیر عبور ترافیک عوض کردیم ...... و جرثقیل مشغول کار شد جهت برگردوندن کامیون به روی چرخاش...... که متاسفانه سری اول موفق نشد و زنجیرش در رفت ........ در سری دوم موفق شد کامییون رو برگردونه و از سطح راه دور کنه ...... 

کارگران راهدار هم محلهایی که روغن و گازوئیل ریخته شده بود رو خاک پاشی میکردن....... تا چربی سطح راه رو بگیرین و مانع بروز حوادثی از قبیل سر خوردن ماشین های عبوری بشن ........ 

خوشبختانه در ساعت 1 صبح عملیات بازگشایی به طور کامل به اتمام رسید . 

بنده و دوستانم خوشحال بودیم که یک بار دیگه تونسته بودیم..... برای زائران آقا امام رضا(ع) کاری بکنیم ..... و با بازگشایی کامل مسیر ..... مراتب رضایت رانندگان را بدست بیاریم .

کامیون ها و خودرو های عبوری  ضمن اینکه لبخندی رو بر لب داشتن .با زدن بوق تشکرات خود را از پرسنل راهداری و پلیس راه بعمل می آوردند.....

خدایا شکرت..... 

به قلم :[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۴۰
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم

تا حالا باور داشتم و فکر می کردم که خودم به مراسم های اهل بیت میرم ، همیشه به همین خیال بودم . اما حقیقت چیز دیگری بود .... 

آقا یک بار دیگه بخواه که کنار بنده های خوبت باشم .

فقط همین....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۱:۰۲
[ Rah Pardaz ] مجید یوسفی مقدم